سلام دوستای گلم خوبین؟ برعکس همیشه امروز از خوشحالی زیاد اومدم براتون بنویسم،آخه چند وقت پیش یه دوستی بهم گفت چرا همیشه غمها و غصه هاتو برا وبلاگت و دوستات میاری؟مگه اونا فقط تو غمهات باید شریکت باشن؟پس شادیات چی؟.وقتی فکر کردم دیدم راست میگه.واسه همین امروز که زیاد شادم و از صبح به قول بچه ها بشکن میزنم،واسه همین اومدم براتون بنویسم.راستش یه هفته بود بر اثر یه اشتباه تو بد جور مخمصه ای افتاده بودم،تو یه مشکلی که اگه حل نمیشد زندگیم و آیندم کلا تباه میشد،مشکلی که یه هفته به خاطرش نخوابیدم وداغونم کرده بود.اماخدا رو شکر امروز خدا کمکم کرد وحل شد؛چند وقت بود فکر میکردم خدا دیگه دوسم نداره وتنهام گذاشته اما خدارو شکر امروز فهمیدم که هنوزم خدا دوسم داره.فقط میخوام بگم خدایا شکرت که از کمکم کردی.
خدایا دوست دارم.
خدایاهمیشه کمکم کن که جز توهیچ کس روندارم.
خدایا،خدای عزیزم،خالق مهربانم هیچ وقت تنهام نذار و لحظه ای منو به حال خودم رها نکن که همیشه محتاج کمکتم
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتت داررررررررررررررررررررررررررم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
السلام علیک یا علی بن ابی الطالب
امشب شب نوزدهم رمضان است یکی از زیبا تربن ، نورانی ترین و آسمانی ترین شبای سال، نمیدونم چی میشه گفت و اصلا آدم پلید و گنه کاری مثل من حق حرف زدن در مورد این شب آسمانی رو دارم؟نمیدونم خدا صدای آدم گنه کاری مثل منو میشنوه تو این شب یا نه؟اما خیلی دوست دارم خدا صدامو بشنوه.آغوشش رو باز کنه صدا بزنه خوش اومدی بنده گنه کارم.نمیدونم شاید دارم کفر میگم.اما دوست دارم چیکار کنم.دوست دارم بهم بگه سرتوبالا بگیر بنده ام.چرا خجلی مگه توخدای رئوفی چون من نداری؟پس سرتو بالا بگیر و فقط بگو از خدای رئوفت چی میخوای.ملائکش رو خطاب فرار بده بگه چرا وایستادین مگه نمینین بنده ام داره صدام میزنه؟پس ببینین چی میخواد امشب شبیه که باید همه خواسته هاشو اجابت کنین.نمیدونم اینجوری میشه یا نه؟دیگه اینکه دوست داشتم منم جزو یتیمای کوفه می بودم امشبم مولا واسه آخرین بار میومد دیدنم و واسم غذا میاورد.امشبم مولا میومد وواسه آخرین بار نوازشم میکرد.مولا جان مگه شما یتیم نواز نیستین؟خوب منم که یتیمم مولا.چرا یتیم نوازی نمیکنی مولا؟مگه تقصیر من بوده که حالا یتیم شدم وجزو یتیمای کوفه نبودم مولا؟پس بیا و بازم یتیم نوازی کن بیا و بازم دست نوازشت رو به سر ما هم بکش.بیا و شفیع ما باش.بیا وحاجت هامونو برآورده کن.
من که خیلی گنه کارم اما شما دوستای گلم که دلتون آسمونیه شما که تا دستتون رو بالا میارین خدا سریع میگه چی میخوای بنده گلم و مثل من نیستین.شما واسه ما هم دعا کنین.خواهش میکنم دلتون که شکست این دعاها رو هم بکنبن
1:الهم عجل الولیک الفرج.تا انشاءالله خودش بیاد و ظلم وجور رو ریشه کن کنه و ماروهم هدایت
2:واسه مریضا دعا کنین که زود خوب بشن و به آغوش خونوادشون برگردن
3:واسه گرفتارا واسه کسایی که گره به کارشون افتاده دعا کنین تا مشکلشون حل بشه
4:واسه جوونا دعا کنین؛واسه کارشون،واسه دختر پسرای دم بخت که قصد ازدواج دارن اما دارن با مشکلات دست و پنجه نرم میکنن تا خدا بحق این شب خودش مشکل گشاشون بشه و یه زندگی عاشقونه رو شروع کنن و خدا به زندگیشون برکت بده
5:واسه بچه یتیما دعا کنین.دعا کنین که خدا خودش اشک یتیمی رو از گونه هاشون پاک کنه و خودش حامیشون باشه
6:واسه آمرزش اموات تو این شب عزیز هم دعا کنین.اونا دیگه دستشون از دنیا کوتاه هست و چششون به دعای شماست
7:واسه منم دعا کنین تا آدم بشم.دعا کنین تا حاجتهای منم برآورده بشه.دعا کنین تا منم راحت بتونم چیزایی که تقدیرم هست رو قبول کنم و گذشته رو فراموش کنم
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
شش سال گذشت.شش سال سراسر غم،سراسر درد و رنج،سراسر نا امیدی ،سراسر بی پناهی،شش سال از رفتن نا باورانه ات گذشت اما هنوز قلبم با یاد آوری بیست مرداد هشتاد و دو بد جور میگیرد.هنوز هم با یاد آن روز دلم فشرده میشود،هنوزم با باد آن روز بغض گلویم را چنان میفشارد که صدایم راهی به بیرون نمیابد،هنوزم با یاد آن روز چشمانم خیس میشود،هنوزم غم بزرگت روی سینه ام سنگینی میکند،مگر نمیدانستی با رفتنت برای همیشه تنها میشوم؟مگر نمیدانستی با رفتنت پناهم را از دست میدهم؟مگر نمیدانستی با رفتنت گرد غم برای همیشه بر چهره ام میشیند؟مگر نمیدانستی با رفتنت لبخند هم از خانه میرود؟پس چرا رفتی چرا؟
سلام دوستای گلم خوبین؟چندین وقته که دیگه سربه وبلاگم نزدم و درد دل نکردم.گرچه این چند وقته دلم از همه بیشتر گرفته بود اما دیگه از درد و دل کردن گذشته بود.دختر آسمانی با تمام خاطراتش تنهام گذاشت و رفت.نمیدونم چی بگم.دوست ندارم یک طرفه به قاضی برم و کسی رو که الان نمیتونه از خودش دفاع کنه متهم کنم.بهر حال رفت و منو تنها گذاشت چه رفتنش به اجبار بود چه به اختیار اما مهم اینه که رفت،این چند وقت خیلی بهم سخت گذشت اما با توصیه دوستام و خانوادم میخوام به زندگی عادیم برگردم.اون رفت اما زندگی من هنوز جریان داره.من هنوز باید زندگی کنم باید امیدوار به آیندم باشم باید نفس بکشم و لذت ببرم از زندگی.وقتی فکر میکنم با خونه نشینی و غصه خوردن چیزی عوض نمیشه.اون رفت پی زندگیش پس من چرا زندگیمو فنا کنم؟یادمه چند سال پیش آبجی مریم بهم میگفت که آدم میتونه به اندازه تمام سلولهای بدنش عاشق بشه و بقیه رو دوست داشته باشه اما من همیشه میگفتم آدم فقط یه بار عاشق میشه و بس.اما میبینم حق با اونه باید دوباره عاشق شد.دوباره به زندگی امیدوار شد.دوباره زندگی کرد.همه عزیزای آدم یک به یک میرن اما زندگی چریان داره.همونجوری که پدرم که پشت و پناهم بود رفت.داداشم رفت اما بازم زندگی بهم گاهی لبخند هم میزنه و زندگی جریان داره.باید دوباره عاشق شد،دوباره امیدوار شد،دوباره خندید،دوباره کوشید و زندگی کرد ولی نا امید نشد.گرچه این کارایی که گفتم واقعا عمل بهش سخت هست اما باید عمل کرد چون تنها راه نجات همینه
همه رفتن کسی دورو برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
اگر این آخر و این عقبت یود
به جز افسوس هوایی در سرم نیت
واسم دعا کنین موفق بشم ![]()
![]()
![]()
سلام دوستای گلم خوبین.اومدم واستون پست بزنم.اما احتمالا دیگه فعلا آخرین پستم باشه.چون دیگه خسته شدم از نت اومدن از پست زدنهایی که هیچ فایده ای نداره،از اینقد حرف زدن که هیچ فایده نداره و هیچکی بهش گوش نمیکنه حتی کسی که فکر میکنی نزدیکتر از همه بهت هست ،کسایی که از اول وبلاگم رو خوندن میدونن بیشترین تاکید من رو احترام به احساس اطرافیان بوده،و همیشه گفتم سعی کنیم واسه همدیگه و احساس همدیگه ارزش قائل باشیم.اما تو این دنیا این حرفها واسه هیچکی مهم نیست،همه کار خودشونو میکنن و با احساس هم بازی میکنن و قلب و غرور همدیگه رو میشکنن و پاشونو هم روش میذارن تا خوب له بشه و میرن.هزار بار گفتم که تا از احساسمون مطمئن نشدیم نگیم دوست داریم.نگیم عاشقتیم.قول ندیم.و تازه بدش با اولین مشکل بزنیم زیر همه چیز و تازه بفهمیم که عاشق نبودیم و یه چیزی همینجوری از دهنمون در رفته و فقط فکر میکردیم عاشقیم اما حالا که پای عمل رسیده......،آخه چرا؟چرا به این راحتی با احساس کسی بازی میکنیم؟چرا به خودمون اجازه میدیم دل یه بنده خدا رو به راحتی بشکنیم؟بابا از بندش شرم نمیکنیم از خدا که شرم کنیم.مگه خدا بندهاشو دوست نداره؟مگه خدا عاشق بنده هاش نیست؟پس چرا به خودمون اجازه میدیم با عشق خدا اینجوری رفتار کنیم ها؟نمیدونم خیلی دلم گرفته،چرا باید کاری کنیم که طرفمون که عشقش رو با تمام وجودش نثارمون کرده بعد کلی سختی کشیدن واسه ما تازه به خودش بگه ارزشش رو داشت ها؟واقعا ارزش این عشق صادقانه رو داشت ها؟چرا باید کاری کنیم که کسی که غرور وعزتش رو به خاطر ما زیر پا گذاشته و له کرده بعد چند وقت از این کارش پشیمون بشه و بگه چقدر احمق بودم واسه کسی که کمترین ارزشی برام قائل نبود غرور و عزتم رو زیر پا گذاشتم،واقعا دیگه نمیدونم چی بگم دارم از دیدن اینجور صحنه ها دیونه میشم.چرا به خودمون اجازه میدیم به خاطر خوشگذرانی چند صباح خودمون اینجوری با غرور،عزت نفس،احساس و آینده کسی بازی کنیم
خدایا ملتمسانه ازت میخوام بهمون اینقد فهم و شعور بدی که فرق عشق و هوس و خوشگذرونی رو بفهمیم و از رو هوا هوس به کسی نگیم عاشقتیم که بعد بفهمیم این عشق نبوده و طرفمون رو داغون کنیم
دوروغکی عاشق نشو
که عاشقی راستی میخواد
قول و قرارای قدیم، نگو که یادت نمی یاد
نگو که اون حرفهای خوب ، تمومشون یه قصه بود
طفلی دل عاشق من به پای کی نشسته بود.و
.....بیاییم یاد بگیریم برای احساسات دیگران ارزش قائل باشیم وهیچگاه به خودمون اجازه ندیم احساسات کسی رو به بازی بگیریم
اینم مطمئن باشیم که یه عاشق همیشه و در همه حال عاشق میمونه حتی وقتی میبینه که فقط بازیچه بوده چون عشق واقعی هیچ وقت تموم نمیشه هیچ وقت.
نمیدونم تا کی و شایدم برای همیشه خداحافظ دوستای گلم واسم خیلی دعا کنین چون واقعا به دعاتون محتاجم تو این اوضاع،
السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)
سلام دوستای گلم خوبین؟ اول از همه فرا رسیدن ایام فاطمیه و شهادت حضرت فاطمه مرضیه(س) را به شما عزیزان گل تسلیت عرض میکنم.امیدوارم بانوی دو عالم دست هممونو بگیره و کمکمون کنه.راستش طبق معمول باز چند روزه اینقد دلم گرفته که دوباره واسه درد دل به وبلاگم پناه آوردم.چون دیگه تو این دنیای واقعی کسی درکم نکرد اومدم اینجا درد دل کنم.میدونین بچه ها خیلی سخته به چیزی از ته دل امیدوار باشی و یقین داشته باشی که اتفاق مد نظرت حتما به وقوع میپونده اما همه ازت بخوان که امیدت رو از دست بدی و همه چیز رو فراموش کنی.باور کنید خیلی سخته که حتی کسی که به خاطر اون داری این کار رو میکنی تنهات بذاره و بگه فراموش کن همه چیز رو،خیلی سخته وقتی از ته دل یقین داری که این اتفاق می افته اما جرات نکنی که به زبون بیاری و بگی من مطمئنم چون با شرایط فعلی همه بهت میخندند ومیگن دیونه شده.هیچکی درکت نکنه.هیچکی نفهمه تو خدایی داری که از مشکل پیش اومده خیلی یزرگتره.همه ازت بخوان نا امید باشی اما وقتی من امام رضا رو دارم که مشکلم رو بهش گفتم،وقتی خدای مهربونی دارم که داره صدامو میشنوم و مطمئنم بهم کمک میکنه چرا نا امید باشم ها چرا؟نمیدونم چیکار کنم،دارم دیوونه میشم چرا همه میخوان که نا امید باشم؟اما من نمی خوام و نا امید نمیشم و تلاشم رو میکنم تا وضعیت فعلی زندگیم رو تغییر بدم تا با تلاش خودم و لطف خدا به خواسته ام برسم.شما هم واسم دعا کنین،دعا کنین تا با نیروی بیشتری تلاش کنم و به همه ثابت کنم خدای مهربون من همیشه پشت و پناهم هست و کمک میکنه،واسم دعا کنین
سلام دوستای گلم خوبین؟راستش امروز خیلی دلم گرفته بود.آخه چند روزه
چشم انتظارم،چشم انتظارم تا کسی که تمام وجودمه،تا فکراشو بکنه و
تصمیمش رو بگیره و برگرده پیشم،منتظر بودن خیلی سخته خیلی زیاد هر
لحظه اش اندازه سالی میگذره واسه آدم.مخصوصا اگه چشم انتظار کسی
باشی که با تمام وجود دوسش داری اما منتظر باشی ببینی اون چی؟اون
اینقد دوست داره که بیاد پیشت وبگه فارغ از هر اتفاقی که آینده بیافته من
تا لحظه ای که بتونم و در توانم باشه با توام و به خاطرت میجنگم.خیلی
سخته تلفن دستت باشه اما حق نداشته باشی کسی که با تمام وجود
دوسش داری بهش تلفن بزنی و حالشو بپرسی.حق نداشته باشی به
دیدنش بری و خودش تورو از تمام این کارا منع کرده باشه.راستش یه لحظه
از اینکه خودش منو از این کارها منع کرده دلم گرفت و نا امید شدم از
انتظار،تصمیم گرفتم از حافظ کمک بگیرم تا شاید اون کمکم کنه و آروم
بشم.واسش یه فاتحه خوندم و نیت کردمو فال گرفتم این شعر حافظ اومد
خیلی قشنگ بود و واقعا آرومم کرد.و مطمئن شدم آخرش این انتظار نتیجه
داره وعشقم حتما یه روز بر میگرده پیشم.و من تا اون روز صبر میکنم
هرچقدر هم طول بکشه و سخت باشه.شما هم واسم دعا کنین که هیچ
وقت دیگه حتی لحظه ای هم نا امید نشم
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نروددر ازل بست دلم با سر زلفت پيوند تا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد و از پی ايشان نرود
تعبیر:در راه مقصود اراده ای محکم و پایدار داشته باش. با هر مانع که روبرو شدی، نا امید نشو زیرا نا امیدی بزرگترین آفت برای انسان است. شک و تردید را از خود بران. در امر زندگی دو دل بودن بسیار بد است.
زیبا حکایتی است چشمانت را با دل من که میتوانم از دریچه چشمانت قلبت را بخوانم![]()
و از قاب چشمانت مهمان عشق تو شد. ![]()
آری امروز قصه چشمان تو میگویم؛![]()
چشمان تو که نگارگر رؤیاهای من است،![]()
چشمانی رازآلود که همه دنیای وجود من را تسخیر کرده ؛ ![]()
حکایت چشمان تو که دلرباتر از همه گلهاست و خندهاش سرور انگیزتر از پرتو خورشید.![]()
برای گفتن از چشمان تو، باید مست بود،![]()
باید از خود رست و با سفینهای از احساس در اعماق کهکشان چشم تو سفر نمود، ![]()
سیاهی چشمان تو را درنوردید و به نور نور نور آن رسید، ![]()
به سرچشمه زیباییها،![]()
به سرزمین صادق عشق و باید از چشمان تو سرشار،![]()
بی تاب،![]()
دیوانه و مسحور شد و آن گاه چقدر زیبا و ناب است گفتن از چشمان عشق.![]()
چشمان تو الهام بخش و مأمن و مأوای عشق من است. ![]()
برق چشم تو تمثیلی از تابش ستارگان![]()
و نشانهای از افلاکی بودن محبت است در میان جان ما. ![]()
چشمانت سمبل زیبایی و لطافت، سحر وملاحت، ![]()
افسون و حقیقت و شادمانی زندگی است.![]()
خطوط چشم یار من، ![]()
درقلبم آتش میافروزد و مرا فارغ از هستی خویش میکند.![]()
چشمان آهووش او،![]()
منشأ جوشش وخروش وغلیان عشق ومحبت است ![]()
و درون مرا به جنبش و رقص وادارد و من در سماعی عاشقانه به سماء میروم.![]()
چشمان تو خود قصه میگوید.![]()
قصه آسمان، ![]()
ستارگان،![]()
حکایت رؤیاهای بلند مرا و من در اندرون این قصهگوی خوش سخن،![]()
دریایی میبینم شورانگیز، ![]()
مواج،![]()
زیبا و توفانی که کرانهاش پیدا نیست و من غرقه ی در آن،![]()
نه راه نجات جویم نه مسیر سلامت.![]()
مگر نه آن که هر کس را کو نگاری باشد، ![]()
تمام آرزوی او چشم در چشم معشوق دوختن و فریاد بلند سکوت است ![]()
از اعماق جان و با لبان بسته سخن گفتن از غم ها و دردهای دوری؟ ![]()
و مگر نه آن که خوشبختی یعنی چشم در چشم یار رفتن و پیوستن به جاودانگی؟![]()
آری؛ ![]()
من هرگز از افسون چشمان تو رهایی نمیخواهم.![]()
زندگی یعنی غرق شدن در دریای تبسم چشمان تو و اگر بهشت نیز بجویم،![]()
بهشت در جذبه نگاه تو و سایه چشمان تو شعلهور است.![]()
صبح در چشمان معشوق من آواز میخواند و آسمان چشمان محبوب،![]()
چنان زلال و آبی است که میتوان از نگاهش ستاره چید. ![]()
چشمان او درخشانترین گوهر گیتی است![]()
و چشمان عاشق من همیشه دلتنگ تماشای گنج چشمان اوست.![]()
اینک چشمان تو از فرط ملاحت و شیدایی، ![]()
زیباترین داستان من است و من را اگر مستیای است از جام چشمان معشوق است![]()
و شراب نگاه او؛![]()
که در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست. ![]()
|
سلام به دوستای گل خودم
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود. زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند.. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید: - آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟ دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت: -بله، شما چه عقیده ای دارید؟ -من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت: -«همسر تو گوژپشت خواهد بود.» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن.» فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.
اینم داستان دوم که قولشو دادم:
شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار, به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آورده ای؟ و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ! هر چه جلو میرفتم , خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین , تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین ! شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم, انتخاب کردم. ترسیدم که جلو بروم, باز هم دست خالی برگردم . همین!!!
|


